من برای تو مينويسم برای تويی كه تنهايی هايم پر از ياد توست
برای تويی كه قلبم منزلگه عـــشـــق توست
برای تويی كه احساسم از آن وجود توست
برای تويی كه تمام هستی ام در عشق تو غرق شد
برای تويی كه چشمانم هميشه به راه تو دوخته است
برای تويی كه مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاك خود كردی
برای تويی كه وجودم را محو وجود خود كردی
برای تويی كه هر لحظه دوری ات برايم مثل يك قرن است
برای تويی كه ســـكـــوتــــت سخت ترين شكنجه من است
برای تويی كه قلبت پاك است برای تويی كه در عشق ...
 
 
 
 حسادت می کنم به آفتاب، وقتی با نوازش آرام پوستت به تو گرمی ميبخشد. حسادت می کنم به برگ گياه، وقتی در گلدان آرام گرفته و حرکت تو از کنارش او را هيجان زده می کند و بی تاب و چرخان. و به تختت که همه روز به هم آغوشی شبت پريشان و بهم ريخته است. و به فرش که چند تار مويت را ميان پرزهايش نگه ميدارد و به سادگی هم پس نمی دهد. و به اتاقت که لذت بودن با تو را هميشه می چشد. و به آينه ات که هر روز گرمی نگاهت را حس می کند . و به کوچه ات، درختهای باغچه ، چشمهايت وبه خودت، به خدايت و به ...
 
 


 

نوشته شده توسط پردیس در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 4:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت