چندی پیش حقیقت آمد

حقیقتی که پیش از طلوع رویش به درک نمی نشست

حقیقتی که ستاره هایش لحظه ای فریاد کردند

که بر دیگر آسمانها ناگوار لیک بر آسمانش....

اکنون

خورشید را دیدم

خورشیدی که بود ولی....

                 من  سایه بودم!

 

چه شیرین می شود عمرت وقتی عمرت به جلوی چشم

می رسـی  به  بی آرزویی  مطـلـق

 

همه معنا می پوشد

ستاره ها ...تاریکی...کویر...باران...

و تنها می توانی بخندی

به خود ، به معنای پیشین ذهنت

باز می پذیری

                 ستاره ها را....کویر را

 

و اما باران؟؟!!!

همان باران میماند!

 

گریه من برای یاسه


 

نوشته شده توسط پردیس در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 2:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت