تبليغاتX
تنهایی من

خداحافظی

سلام من دارم میرم مسافرت ۱ماه

نمی تونم براتون بنویسم دلم براتون تنگ

میشه


 

نوشته شده توسط پردیس در جمعه ششم مرداد 1385 ساعت 0:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


برای آنکه تو را ببينم تو را دعا کردم درون

خلوت شبها خدا خدا کردم ميان کوچه ی

دلتنگ انتظار, ای خوب هزار مرتبه نام تو را

صدا کردم شکست آيينه ی قلب من هزاران

بار به!!!جور تو آن را چو آشنا کردم نبوده ای

که چون شمع, شب همه شب چقدر در

دل خود گريه بی صدا کردم به گريه های

غريبانه در دل شبها گره ز بغض دلم دانه

دانه واکردم ببين چه ساده دلم را دل غريبم

را به چشم های قشنگ تو مبتلا کردم برای

آنکه بدانی حجم دردم را به چند بيت عزيز

دل اکتفا کردم


 

نوشته شده توسط پردیس در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 11:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به ترکه ميگن نظرت در مورد گل چيه؟

ميگه : خيلي خوبه... خوش بو... قشنگه...

همانظور که خدا در قرآن مي فرمايد : گل

هوالله احد


 

نوشته شده توسط پردیس در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 11:52 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 میگی گل رو دوست داری ولی

میچینیش... میگی بارون رو دوست داری

ولی با چتر میری زیرش... میگی پرنده رو

دوست داری ولی تو قفس میکنیش... چه

جوری میتونم نترسم وقتی میگی دوستم

داری؟؟؟


 

نوشته شده توسط پردیس در پنجشنبه پنجم مرداد 1385 ساعت 11:51 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



 چه بگويم؟ سخني نيست. مي وزد از سر

اميد، نسيمي؛ ليك تا زمزمه اي ساز كند در

همه خلوت صحرا به روش ناروني نيست.

چه بگويم؟ سخني نيست. *** پشت

درهاي فرو بسته شب از دشنه دشمني پر

به كنج انديشي خاموش نشسته ست.

بام ها زيرفشار شب كج، كوچه از آمدو رفت

شب بد چشم سمج خسته ست *** چه

بگويم ؟ سخني نيست. در همه خلوت اين

شهر،آوا جز زموشي كه دراند كفني

نيست. ونذر اين ظلمت جا جزسيا نوحه

شو مرده زني نيست، ورنسيمي جنبد به

رهش نجوا را ناروني نيست. چه بگويم؟

سخني نيست...


 

نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 3:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت



نه در رفتن حركت بود نه درماندن سكوني.

شاخه ها را از ريشه جدايي نبود و باد

سخن چين با برگ ها رازي چنان نگفت كه

بشايد. دوشيزه عشق من مادري بيگانه

است و ستاره پر شتاب در گذرگاهي

مايوس بر مداري جاودانه مي گردد.


 

نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 3:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تو کجا بودی

تو کجا بودی؟ آن زمان که به آسمان چشم

انداخته بودم و از میان اینهمه ستارگان

آسمان به دنبال تو بودم که یک لحظه به

من چشمک بزنی و مرا بیش از بیش

عاشق خودت کنی ، تو کجا بودی؟ آن زمان

که دلتنگ تو بودم ، منتظر شنیدن صدای

مهربان تو بودم ، تک تک ثانیه ها را

میشمردم و در تب و تاب دیدار با تو بودم ،

تو کجا بودی؟ آن زمان که دلم گرفته بود ، با

خود درد دل میکردم ، اشک میریختم و در

حسرت دیدن تو بودم تو کجا بودی؟


 

نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 3:8 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


 اگر میبینی هنگام دعا کردن دستهایم

 را به سوی آسمان برده ام و با چشمان

خیس حرفهایی را زیر لب زمزمه میکنم

بدان که عاشقم... اگر میبینی همیشه سر

به زیرم ، همیشه در فکر فرو رفته ام بدان

که عاشقم.... اگر میبینی گل های باغچه

را یکی یکی می چینم و دسته میکنم و با

لبی خندان ترانه زندگی را میخوانم بدان که

عاشقم.... اگر روزی دیدی دیگر در این دنیا

نیستم بدان که..... بدان که از عشق تو

مرده ام....


 

نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 3:4 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


عاشقم

بدان که عاشقم....

 

 اگر میبینی حال خودم

 

نیستم و در خود شکسته

 

ام بدان که عاشقم.... اگر

 

میبینی ساکتم ، آرامم و بی

 

خیال بدان که عاشقم.... اگر

 

 میبینی در گوشه ای نشسته ام

 

، چشم به آسمان دوخته ام و

 

ستاره ها را می شمارم بدان که

 

عاشقم.... اگر میبینی در کناره پنجره ای

 

نشسته ام و به صدای آواز مرغ عشق

 

گوش میکنم بدان که عاشقم.... اگر

 

میبینی همیشه حال و هوایم ابری و

 

چشمانم بارانی است بدان که عاشقم....


 

نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 3:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


با تو خندیدم.با تو گریه کردم.

 

با تو خواندم.با تو رفتم.

 

با تو امدم.با تو مردم.با تو زنده شدم.

 

در تمام

 

لحظه ها با تو ماندم.ولی

 

 تو را هرگز ندیدم.

 

       با تشکر از

                             پریسا


 

نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 0:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


زندگی دشته غم است چه

 

 می توان کرد در این دشت غم.


 

نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 0:34 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


هر بار من سایمودنبال می کنم .

 

خورشید پشت سرمه از من جلو

 

می زنه و برنده می شه.ولی

 

هر بار که سایمو دنبال می کنم

 

وخورشید روبروی منه من برنده می شم.


 

نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه چهارم مرداد 1385 ساعت 0:30 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


تو را دوست دارم نه به خاطر چشمای زیبایت

 

تو را دوست دارم نه به خاطرنگاه معصومانت

 

تو را دوست دارم نه به خاطرصدای دل نوازت

 

تو را دوست دارم نه به خاطرزیبایی زیادی در وجودت

 

بلکه تو را دوست دارم بخاطر خاطراتی که با تو بودن دارم

 

و شخصیتی که با تو بودن پیدا کردم

 

تو را دوست دارم به خاطرتکانی که در دلم داری

 

تو را دوست دارم به خاطراینکه در گوشه دلم جا داری

 

تو را دوست دارم به خاطروفایی که به من داری

 

تو را دوست دارم به خاطرعشق پاکی که به من داری

 

 

 


 

نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 3:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا

 

نيست ... تنهايي

 

 

را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن

 

نيست ... تنهايي را

 

 

دوست دام زيرا تجربه کردم ... تنهايي را

 

دوست دارم زيرا

 

 

خداوند هم تنهاست ... تنهايي را دوست

 

دارم زيرا.... در کلبه

 

 

تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و

 

انتظار کشيدنم راپنهان خواهم کرد


 

نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 2:0 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


هنوز هم نمی دانم که چرا خود را مسئول

 

تقدیر می دانم چرا فکر کردم که

 

باید تاوان همه کس را بدهم... جز

 

آن که هر چه کردم و گفتم نشان ز

 

صداقت داشت.... پس به کدامین گناه ناکرده

 

سالهای عمرم را - تنها به خاطر

 

دیگران - با هیچ معامله کردم


 

نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 1:57 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


وقتی که دلم می گیره.وقتی که بغض تو گلومه.وقتی

 

 که خیلی ناراحتم.

 

وقتی که غم وغصه تو خونه کرده.وقتی که

 

 کسی نیست باهاش دردودل کنم.

 

وقتی که می خوام گریه کنم ولی نمی شه

 

 و احساس خفگی می کنم.

 

می نویسم وفقط می نویسم هر چیزی

 

رو که تویه دلم هست به وسیله ی

 

خودکارمی ریزم روی کاغذمی نویسم ومی نویسم...

 

تا خالی شم.

 

همه فکر می کنن که نویسنده ها غم وغصه

 

 ندارن از روی

 

بی کاری یک کتاب می نویسن ولی نه اشتباه می کنن

 

نویسنده هادرد دلشون

 

رو بانوشتن خالی می کنن.مثل ابرکه وقتی می

 

خوادخالی بشه بی بهانه

 

می باره پس تو هم وقتی حال منو پیدا کردی مثل

 

اسمان بی بهانه ببار.

 


 

نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 1:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


اغاز کسی باش که

 

پایان تو باشد


 

نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 0:46 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


 

زندگی تفسیر سه کلمه است : خندیدن .

 

بخشیدن وفراموش کردن پس........

 

بخند........ ببخش ....... و فراموش کن


 

نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 0:44 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


عاشقانه تکیه به شونه هام نکن ، من از تو افتاده

 

ترم ما که به هم نمی رسیم ،بسه دیگه بزار برم کی

 

گفته بود به جرم عشق یه عمری پرپرت

 

کنم حیف تو نیست کنج قفس ،چادر غم سرت کنم من

 

نه قلندر شبم، نه قهرمان قصه ها ، نه برده ی حلقه به

 

گوش ، نه ناجی

 

فرشته ها من عاشقم همین و بس غصه نداره

 

بی کسیم،قشنگیه قسمت ما ست، که

 

ما به هم نمی رسیم


 

نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه سوم مرداد 1385 ساعت 0:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


سلام برایه تبادل لینک انجا نظر بدین


 

نوشته شده توسط پردیس در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 3:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


برای عشق تمنا كن ولي خار نشو.

 

براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده .

 

براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو.

 

براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه.

 

براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن .

 

براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير .

 

براي عشق وصال كن ولي فرار نكن .

 

براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن .

 

براي عشق بمير ولي كسي رو نكش .

 

براي عشق خودت باش ولي خوب باش


 

نوشته شده توسط پردیس در دوشنبه دوم مرداد 1385 ساعت 3:31 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


چند بهانه ي دخترا:

1 فاصله سني مون خيلي زياده(يعني خيلي از مرحله پرتي)

 

2 من به تو علاقه به اون صورت ندارم(يعني خيلي بد هيکلي)

 

3 من الان تو موقعيت بدي هستم(يعني دلم يه جا ديگه گيره)

 

4 تقصير تو نيست تقصير منه (يعني عجب غلطي کردم با تو دوست

 

 شدم)

 

5 من تو دوستيمون از هيچ کاري دريغ نکردم(يعني هر غلطي خواستم

 

 کردم)

 

6 ديروز يه خواستگار دکتر داشتم (يعني زودتر بيا منو بگير)

 


 

نوشته شده توسط پردیس در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 4:5 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تـــــــو زيبـــــــا هســــــــتي... تو ماه هستي... تو

 

دوســــــــــت داشتني هستي... تو مـــــــــــــهربون

 

هستي...تو جذاب هــــــــــستي... تو بهــــــــــترين

 

هـــــــــستي... تو بي نظير هستي...تو يه

 

فرشـــــــــته هســـــــــــتي... ولي من يه دروغ

 

گــــــــــويي بيش نيســــــــــتم؟نارحــــــــت نشي

 

شــــــوخي کردم


 

نوشته شده توسط پردیس در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 3:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


پشت اين نقاب خنده


پشت اين نگاه شاد


چهره خموش مرد ديگري است


مرد ديگري كه سالهاي سال


در سكوت و انزواي محض


بي اميد بي اميد بي اميد زيسته


مرد ديگري كه پشت اين نقاب خنده


هر زمان به هر بهانه


با تمام قلب خود گريسته


مرد ديگري نشسته پشت اين نگاه شاد


مرد ديگري كه روي شانه هاي خسته اش


كوهي از شكنجه هاي نارواست


مرد خسته اي كه ديگان او


قصه گوي غصه هاي بي صداست

 

پشت اين نقاب خنده


بانگ تازيانه مي رسد به گوش


صبر


صبر


صبر


صبر


وز شيارهاي سرخ


خون تازه مي چكد هميشه


روي گونه هاي اين تكيده خموش


مرد ديگر نشسته پشت اين نقاب خنده


با نگاه غوطه ور ميان اشك


با دل فشرده در ميان مشت


خنجري شكسته در ميان سينه


خنجري نشسته در ميان پشت


كاش مي شد اين نگاه غوطه ور ميان اشك را


بر جهان ديگري نثار كرد


كاش مي شد اين دل فشرده


بي بهاتر از تمام سكه هاي قلب را


زير آسمان ديگري قمار كرد


كاش مي شد از ميان اين ستارگان كور


سوي كهكشان ديگري فرار كرد


با كه گويم اين سخن كه درد دگيري است


از مصاف خود گريختن


وينهمه شرنگ گونه گونه را


مثل آب خوش به كام خويش ريختن


اي كرانه هاي جاودانه ناپديد


اين شكسته صبور را


در كجا پناه مي دهيد ؟


اي شما كه دل به گفته هاي من سپرده ايد


مرد دیگري است


اين كه با شما به گفتگوست


مرد ديگري كه شعرهاي من


بازتاب ناله هاي نارساي اوست

 


 

نوشته شده توسط پردیس در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 3:50 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


حس کردم

حس كردم تو خواهي آمد كه تو را تا ابد دوست بدارم

 

دنيايي از خيالات داشتم كه در آن جايي برايت نگه

 

داشته بودم

 

چرا نمي توانم نفس بكشم وقتي كه اينجا نيستي ،

 

نمي توانم عادت با تو بودن را از سر باز كنم


 

نوشته شده توسط پردیس در یکشنبه یکم مرداد 1385 ساعت 3:47 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting عضو جستجوگر وبلاگهای فارسی زبان
بهترین وبلاگ ایرونی
JavaScript Codes