در كوچه اي تاريك به انتظار آمدنت شمعي روشن كردم تا
شايد نور اين شمع تو را متوجه من كند.
اي يادگاريه دوران شيرين زندگي ام.مي دانم تو مي آيي.
اين را گلبرگ هاي باغچه مادر بزرگ مي گفتند.هنوز اميد دارم كه تو مي آيي
بعد از رفتنت حرف هايم روي لبان سردم خشكيد.گل هاي باغچه پرپر شدند.
حتي....حتي اون پرنده اي كه صبح ها پشت پنجرت مي نشست
ديگه ناي پرواز نداره.
تو چه جوري دلت مياد همه رو اين جوري منتظر بزاري.
من، مني كه براي ديدنت كارم از شماردن ثانيه ها گذشته.
![]()
نوشته شده توسط پردیس در دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 3:2 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام ای دوست
ای بهترین سلام
ای تنهاییه کهنه ی تاریکی اتاقم
هنوز هم برای دیدنت چشم دل می خواهم
هنوز هم برای دیدنت تاریکی می خواهم
و هنوز هم برای پیدا کردنت پای برهنه می خواهم.
چند روزیست که دیگر به نیامدنت به ندیدنت به پیدا نشدنت عادت کرده ام
برای داشتن تو روزهای زیادی را از دست دادم
برای خواستنت خواسته های زیادی را از دل راندم
اما با هیچ کدام تورا به دست نیاوردم
فراموش نمی شوی اگر حتی همه ی آدم ها آلزایمر داشته باشند
و فراموش می شوم اگر هر روز تکرار شوم
و رنگ و بویم را بر دیوار های این شهر پوسیده بکشند !!!

نوشته شده توسط پردیس در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 ساعت 6:0 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

آدم توی زندگیش خیلی چیزها شو از دست میده، خیلی چیزهارو بدست میاره، خیلی چیزارو یاد می گیره و خیلی چیزارو تجربه می کنه. من توی زندگیم تو رو از دست دادم، تنهایی رو بدست آوردم. یاد گرفتم توی تنهاییم کسی رو راه ندم و اینو تجربه کردم. چون من تورو توی تنهاییم راه دادم و تو با بی رحمی تمام منو به همون تنهایی پس زدی.ازب بدم میاد.تو منو از زندگیم، از تنهاییم جدا کردی به یه بهشت بردی، به یه پردیس اما دوباره ولم کردی تو همون تنهاییم.که چی؟ می خواستی زجرم بدی؟! عاشقت بودم نفهمیدی! اما الان تنها چیزی که دارم اینه: تنهایی من!
هدیه جدایی از تویه!!!

نوشته شده توسط پردیس در دوشنبه دوم دی 1387 ساعت 9:53 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

توی کلبه ی تنهاییم تنها بودم.وقتی خدا دید خیلی تنهام یاد تو رو بهم داد. یادتو قاب گرفتم زدم که دیواره تنهایی. ترسیدم یکی از کناره کلبه رد بشه و از پجره تنهایی نگاش بیوفته به یاد تو. برای همین برداشتمش گذاشتم توی قلب تنهام اونجا دیگه هیچ تنهایی پیدا نمی شه که از روی شیطونی وارد تنهایی من بشه و یاد تو رو از من بگیره.

نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387 ساعت 12:57 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نمی توانم بگويم چقدر تنها بوده ام ؟
چقدر تنها نبوده ام ؟
چقدر در تنها نبودن تنها بوده ام ؟
و چقدر در تنهايی تنها نبوده ام ؟
بودن با تو تنهاييم را کم نمی کند
بودن بی تو بی کسيم را افزون نمی کند
چشمانم نگاهت را در نمی یابد
دستانم ياريت را نمی پذيرد
خاموشی تو گوشم را می خراشد
اما صدايت را نمی شنوم
بی تو خويش ام و با تو بی خويش
تو هم تنهايی
نمی توانی بگويی چقدر تنها بوده ای ؟
چقدر تنها نبوده ای ؟
چقدر ...؟
...؟
نوشته شده توسط پردیس در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 7:45 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زندگی قشنگه، نه یعنی قشنگ بود تا وقتی تو پیشم بودی.سرنوشت زشته، اون ما رو از هم جدا کرد. می خوام برم، اما نه بدون تو نمی رم. منتظرت می مونم.اما تو دیگه نمی تونی بیای.شاید نمی خوای! آره نمی خوای؟ نکنه دیگه دوستم نداری؟ ببین منو تنهایی توی کلبه ی تنهایی، تنهای تنها منتظر برگشتنت هستیم.فقط قول بده که بیای.

نوشته شده توسط پردیس در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 7:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
یک شب توی اوج تاریکی توی کلبه ی تنهایی ام تنها نشسته بودم.ابرها دلشون به خاطر تنهایی من سوخت و شروع کردن به گریه کردن.بارون محکم قطره هاشو می زد به پنجره ی کلبه که یک دفعه پنجره باز شد.همراه با باد و بارون گلبرگ های گل رز پرپر شده هم وارده تنهایی من شد.همشون رفتن روی طاقچه کناره عکس تو جمع شدن.اون وقت بود که فهمیدم تنها من عاشقه اون نگاه گرم و صدای نازنینت نشدم.


نوشته شده توسط پردیس در دوشنبه بیست و پنجم آذر 1387 ساعت 5:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تنهایم
اشکهای بی کسی ام جاری
در کوچه های زندگی
تنها و بی کس زیر باران غم زده قدم می زنم
صدای پایم را حتی خود نمی شنوم
اشکهایم
بسان زندگیم شور است
باران تو ببار
شاید صدایت مرا از سکوت ابدی در آورد
صدای باران در ناودان زندگی
تکرار می کند
تو تنهایی . تو تنهایی
آخر کوچه رسیدم
طاقتم طاق است
جویبارها جاری
همچنان اشک های بی کسی خواهم ریخت

اگر نگاهت به وسعت خور شید باشد
میتوانی یار را در همه پنجره ها ببینی
اگر قلبت به زلا لی دریا باشد
میتوانی او را در همه رود ها جاری ببینی
اگر چشمانت به رنگ عشق باشد
میتوانی او را در کلبه محبت
به انتظار نشسته پیدا کنی
وکلید همان کلبه همان عشقی است
که در سرتاسر وجودت می درخشد.
نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 4:27 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام دوستای خوبم
امروز که خواستم آپ کنم دیدم توی نظرات خصوصی یکی برام اینو نوشته بود که حیفم اومد برای شما نذارم:
«قشنگی جدایی به سوختن هر لحظه دل است!»
جمله اش خیلی قشنگ و پر معنی بود.این گلم تقدیم می کنم به این دوستم که این نظرو داده بود. ![]()





























من تنهام، تنها به دنیا اومدم، تنها بزرگ شدم، تنها رفتم، تنها اومدم، تنها خوردم، تنها خوابیدم، تنها عاشق شدم و تنها هم می میرم.کسی نیست حتی نگاهی به تنهایی من بکند.کسی دلش بحاله تنهایی من نمی سوزه.کسی منو درک نمی کنه.کسی منو از تنهایی در نمی یاره.
من نفرین شدم به تنها بودن و تنها موندن.






























من تنهایی رو دوست دارم
دوست دارم تنها باشم
دوست دارم تنها زندگی کنم
اما همه منو به چشمه یه دیوونه نگاه می کنن.آخه مگه تنهایی بده؟مگه خدا تنها نیست؟از بچگی تنها بودم و به من یاد دادن تنها باشم.تنها یه نفرو توی تنهایی خودم راه می دم اونم خدامه.از همه بهتره.بهم دروغ نمی گه، سرم کلاه نمی زاره، بهم خیانت نمی کنه، کمکم می کنه، بهم نمیگه عاشقتم بعد بره با یکی دیگه، دوستش دارم و اونم منو دوست داره!

نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه نوزدهم آذر 1387 ساعت 4:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
دست گذاشتم رو یکی که یک فشون خاطر خواشن
همشون هنر دارن ، یا شاعرن یا نقاشن
یا که پشت پنجرش با گریه گیتار می زنن
یا که مجنون می شنو تو کوچه ها جار می زنن
دست گذاشتم رو کسی که عاشقم نمی دونست
سر بودم از خیلیا و لایقم نمی دونست
دست گذاشتم رو کسی که مجنونا دیوونشن
همه شاهزاده ها ، دربون دور خونشن
دست گذاشتم رو کسی که رنگ چشماش روشنه
شمشاد همسایمون پیش قدش یه سوزنه
دست گذاشتم رو کسی که طعم چشماش عسله
کمترین شعری که تو می شنوی از اون غزله
دست گذلشتم رو کسی که ماه ازش طلب داره
خورشید از شعله ی چشمای اونه که تب داره
دست گذاشتم رو یکی که همه دور و برشن
مردشن ، دیوونشن ، مجنونشن ، پرپرشن
دست گذاشتم رو یکی که عاشقاش زیادین
همه جورشو داره ، هم عجیبن ، هم عادین
دست گذاشتم رو یکی که نه سفیده نه سیاه
ظاهرش گندمیه ، به چشمم اما کیمیا
دست گذاشتم رو یکی که داشتنش خوابه هنوز
کمترین شاگرد چشماش خود مهتابه هنوز
دست گذاشتم رو یکی که عادتش نساختنه
سرنوشت هر کسی که می خواد اونو ، باختنه
دست گذاشتم رو یکی که اون منو دوست نداره
من تو پاییزم و اون اهل یه جا ، تو بهاره
دست گذاشتم رو یکی که شعرمو گوش می کنه
آخرین بیت و می خونه و فراموش می کنه
دست گذاشتم رو یکی که کهکشون ، قایقشه
انقدر دوسش دارن ، هر کی خوبه ، عاشقشه
دست گذاشتن رو یکی که خندشم نفس داره
تو تمام نقشه های خوب دنیا دس داره
دست گذاشتم رو یکی که دست گذاشته رو همه
ولی هر کسی رو که تو نشون بدی ، می گه کمه
دست گذاشتم رو یکی ، ما رو چه به فرشته ها
برو شاعر ، تو بمونو ، عشقو ، دست نوشته ها
دست گذاشتی رو کسی که از تو خندش می گیره
اینا رو دلم می گه ، می گه و بعدش می میره
دست گذاشتن رو کسی آسونه اما ساده نیست
توی اینجور بازیا ، خوب همیشه اراده نیست
می نویسم که دیگه رو هیچکی دست نمی ذارم
ولی نه دروغه من هنوز اونو دوستش دارم
دست گذاشتم حالا رو قلبمو ، چشامو ، سرم
تا مث تو قصه ها ، از یادم اونو ببرم
ولی دست ، عاقلتر مونده روی همین یکی
چرا من بذارمش رو سر و چشام ، الکی
نوشته شده توسط پردیس در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 9:11 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
فکر می کنی چشات چیه ؟ دو تا بلای معمولی
چه جوریه مگه صدات ؟ یه جور صدای معمولی
فکر می کنی تو چی داری که امثال من ندارن ؟
فقط یه جور ناز و ادا و عشوه های معمولی
وقتی ازت حرف می زنم دیگه نمی لرزه تنم
تو هم یکی مثل همه ، تو آدمای معمولی
اما نه طفلکی اونا ، از خیلی هاشون بدتری
یه عاشق دمدمی و ، یه بی وفای معمولی
اون قدیما یادم میاد فته بودم موهات طلاست
نمی شیه زیرش بزنم ، یه جور طلای معمولی
بیا فقط یه بار ، فقط یه بار کلاتو قاضی کن
منم مث اونا بودم ؟ اون عاشقای معمولی ؟
هر چی بودم دلت رو زد شعرا و عاشقونه هام
رفتی سراغ کسی با مو و چشای معمولی
من نمی گم آدم باید عاشق چشم و ابرو شه
دردیه که خوب نمی شه با یه دوای معمولی
کاش ولی لایقت باشه اونکه شبات مال اونه
فقط می خوام دعا کنم یه جور دعای معمولی
تو که شبات روز شدن و روزمو رنگ شب زدی
کاش لااقل بچه بودم با اون شبای معمولی
کاش جای موندن توی عشق ، تو مشق شب مونده بودم
تو مشکل سفیدی اون کاغذای معمولی
ما بدجوری بهم زدیم حسرت به دل موندم هنوز
بیرون بریم با هم یه روز ، حتی یه جای معمولی
راستش می خواستم اولاش نقشی واست بازیکنم
نقش یه دختر خوش بی اعتنای معمولی
دیدی نقاب من چه زود ، افتادو من همون شدم ؟
بازم همون دخترک بی ادعای معمولی
راستی می گم شعرای اون از مال من قشنگتره ؟
چی داره که من ندارم ، یه جور ادای معمولی
فکر می کنم که راه به راه ،بهت می گه دوست داره
منو شکست نکردن ، همین کارای معمولی
خوب می دونم من تو دلم برات می مردم ولیکن
زیاد واست جالب نبود این گفتنای معمولی
چه فایده هر چیزی که بود تموم شد و دیگه گذشت
اینم یه نامه کمتر از نوشته های معمولی
نمی دونم تو می خونیش یا که نگاش نمی کنی
به خاطر تازگی ، اون وعده های معمولی
همونا که اول می دن ، به جز تو هیچکس به خدا
یه حرف ساده ی دروغ ،یه بخدای معمولی
اگه که خوندیشم بگو ، این مال یه غریبه بود
یه لطف اگه داری بگو ، یه آشنای معمولی
اما گه دیدی که نه زیادی اذیت می کنه
بیا سراغ دختری با رویاهای معمولی
منم می بخشمت آخه چاره ای جز این ندارم
مث همیشه قهرا و باز آشتیای معمولی
اگه نخواستی نامه رو ،تو رو خدا پس نفرست
رو عادت همیشگیت ،با اون یه تای معمولی
خواستم یه جور سادگیمو فقط بهت نشون بدم
نامه تمیزه ولی با ، مداد سیای معمولی
من خیلیم بد نبودم ، سعی می کنم بد نباشم
خب بعضی وقتا بد می شم ، از اون بدای معمولی
دیگه مزاحم نمی شم تو کاری با من نداری ؟
تکیه کلام خودته ، این جمله های معمولی
فقط یه چیزی دوس دارم به یه سوال جواب بدی
غیر از تموم پرسشا و ، سوالای معمولی
پشت چراغ چشم تو گل بفروشم تو می خری ؟
بهم نگاه کن به چش یه جور گدای معمولی
نوشته شده توسط پردیس در شنبه بیست و پنجم آبان 1387 ساعت 8:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
آخرين تکه قلبم را به پروانه اي دادم که رنگ پرهايش سوي ديدن را از من گرفت ، به او دادم چون از تمامي چيزهاي دور و برم پاکتر بود ، حتي آبي تر از حوض آبي كلبه ي تنهايي ام .
تا روزي كه رفتي مي پنداشتم عشق همه اش شيريني است! اما آن روز چشمانت به من آموخت كه با آخرين نگاه است كه اولين رنج آغاز مي شود
اگر بوي گلي را دوست نداري لا اقل شاخه هايش را نشكن .
عشق چيست؟ شاگردی از استادش پرسيد: عشق چست؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمی توانی به عقب برگردی تا خوشه ای بچينی! شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتی طولانی برگشت. استاد پرسيد: چه آوردی؟ و شاگرد با حسرت جواب داد: هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه های پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهای گندم زار رفتم . استاد گفت: عشق يعنی همين!
می توان تو را دید و تمام راه خانه را یک نفس دوید و گریه کرد.. اما نمی توان تو را ندید گاهی "حتی گاهی" خندید...
زندگي سخت نيست ما سختش ميکنيم عشق قشنگ نيست ما قشنگش ميکنيم دل ما تنگ نيست ما تنگش ميکنيم دل هيچکس سنگ نيست ما سنگش ميکنيم .
می آید روزی که شقایق ها در پناه دستان تو سرخ شوند و در کنار تو قلبم به آرامش ابدی بپیوندد.

نوشته شده توسط پردیس در شنبه دوازدهم مرداد 1387 ساعت 11:36 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

گفتی بنویس.
نوشتم:
از تو
از خودم
از با تو بودن
از همه چیز نوشتم جز :
بی تو بودن
تنها بودن
بی کس بودن
حالا با یادت می نویسم:
نوشته شده توسط پردیس در شنبه یکم تیر 1387 ساعت 4:39 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط پردیس در شنبه هجدهم اسفند 1386 ساعت 2:3 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


نوشته شده توسط پردیس در جمعه هفدهم اسفند 1386 ساعت 4:33 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
چندی پیش حقیقت آمد
حقیقتی که پیش از طلوع رویش به درک نمی نشست
حقیقتی که ستاره هایش لحظه ای فریاد کردند
که بر دیگر آسمانها ناگوار لیک بر آسمانش....
اکنون
خورشید را دیدم
خورشیدی که بود ولی....
من سایه بودم!
چه شیرین می شود عمرت وقتی عمرت به جلوی چشم
می رسـی به بی آرزویی مطـلـق
همه معنا می پوشد
ستاره ها ...تاریکی...کویر...باران...
و تنها می توانی بخندی
به خود ، به معنای پیشین ذهنت
باز می پذیری
ستاره ها را....کویر را
و اما باران؟؟!!!
همان باران میماند!

نوشته شده توسط پردیس در پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386 ساعت 2:29 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
تحمل کردن زيباست اگر قرار باشد روزي به تو برسم
انتظار آسان است اگر قرار باشد دوباره تو را ببينم
زندگي شيرين است اگر قرار باشد مزه ي دستان تو را بچشم
مشکلات حل مي شود اگر قرار باشد روزي به پاي تو بميرم
اشک ها همه به لبخند تبديل مي شود اگر قرار باشد تو را يک بار ببوسم
و لبخند ها دوباره به اشک فقط اگر ببينم خيال رفتن داري
اما بدان دوستت دارم از پشت اين همه فاصله از پشت اين همه











نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 4:26 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
عشق يـعـني شـادي و ســـرزندگي. عشق يــعني مـنـتـهـاي بـنــدگي
.عشق يـعني سـوخـتـن افروخـتن شـيـــوه دريــا دلان آمــوخــتــن
عشق يـعني سـوزش پـــروانه هـا شورش دل،خون سرخ لاله ها
.عشق يـعني صـوت بـلبـل در بهـار خــنــده گـُل بــر فــراز شـاخسار
عشق يـعـني وامـق و عَـذرا شـدن بهــر صــيد دُر سوي در يا شدن
عشـق يـعـني زنــدگــي را سـاختن دل بـه مـعــبــود گــرامــي باختن
عشـق يــعــني در ره او ســربــدار عشق يـعني لـحظه هاي بي قرار
عشق يـعـنـي بــيــسـتون را تاختن چهــره زيـبـاي شـيـريـن ساختن
عشق يعني همچو مجنون سوختن راه و رســم عـــاشــقــي آموختن
عشـق يـعـني يــوسف کنعان شـدن از زلــيــخا هاي دون پنهان شدن
عشق يـعـني جــاودانــي و غــرور درس مـهــرو عاطفه کردن مرور




نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 4:18 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


اگر روزی دانسته و ندانسته
به احساس تو خندیدم
و یا از روی خودخواهی
فقط خود را پسندیدم
اگر تو مهربان بودی و من نامهربان بودم
برای دیگران سبزو برای تو خزان بودم
گناهم را ببخش






در شيريني بوسه غرق بوديم كه ناگهان شوري اشك رابر لبانم احساس كردم و فهميدم كه اين بوسه ي جدايست

نوشته شده توسط پردیس در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386 ساعت 3:54 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه هجدهم دی 1386 ساعت 7:9 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط پردیس در یکشنبه شانزدهم دی 1386 ساعت 3:19 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط پردیس در سه شنبه یازدهم دی 1386 ساعت 3:32 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
سلام دوستای گلم
.خوبین؟
این بار بجای اینکه براتون شعر بزارم می خوام یه چیزیو بگم
چند روز پیش رفتم سراغ دفتر خاطراتم و خاطراتی که دوستام برام
نوشته بودنو خوندم . خیلی دلم براشون تنگ شده !!!![]()
دلم می خواد این وبلاگ و ببینن تا حداقل نظر بدن بدونم اونا هم هنوز
منو یادشونه ![]()
از همین جا همشونو می بوسم ![]()
نوشته شده توسط پردیس در شنبه هفدهم آذر 1386 ساعت 9:21 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

ای یادگار روزهای زرد پاییز
مهم نیست که اکنون دلت به هوای کسی دیگر می تپد
مهم ان است که من برای همیشه تنهایم
ان هم فقط به خاطر تو...
ای کاش می فهمیدی
هنوزم تو شبهات اگه ما هو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY